تبليغاتX
دچار یعنی عاشق

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در پنجشنبه نهم دی 1389 و ساعت 21:49

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در پنجشنبه نهم دی 1389 و ساعت 21:46

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در پنجشنبه نهم دی 1389 و ساعت 21:42

http://upload1.imgdl.ir/images/309arosi2.jpg

http://artin1389.blogsky.com/

http://artin1389.blogsky.com/1389/07/22/post-18/

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در پنجشنبه نهم دی 1389 و ساعت 21:22

پارك پليس

آقا رهام و عمشون و مامانشون

http://roham-e-maman.blogfa.com/8905.aspx

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در پنجشنبه نهم دی 1389 و ساعت 21:11
خسته

دیگه از بود و نبود خسته شدم................

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 و ساعت 10:18
شاید

 

شاید دیگه چیزی ننویسم...............

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در چهارشنبه دهم آذر 1389 و ساعت 19:56
یادداشتی پس از سه سال!

 

این روزها صدای پای شب را می شنوم

و این شب ها صدای فریاد روز را !

و

خیلی دلم گرفته از خیلی ها....

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 و ساعت 19:27
پوست کنده

 

گاهی وقتها

حرفهایت باید با پوست باشد

پوست کنده بگویی

پوستت را می کنند !!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 7:37
عشق امکان دارد !

روزها وقت تنهایی

 

آرام می پرم از خندق یک کینه جنگ !

 

می روم فکر فرو

 

فکر یک عشق قشنگ

 

عشق تنهایی ها

 

عشق تنهایی من بوی ریحان دارد

 

دیر وقتی است می دانم

 

عشق امکان دارد !

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:41
آواز خروشانی

 

شاید امروز ، فردا

 

بروم کنار رود

 

تا با هم

 

بخوانیم آواز خروشانی را

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:39
می خواهم این قرن را فتح کنم !

 

با ابر و باران قرار گذاشته ام

 

می خواهم این قرن  را فتح کنم !

 

این قرن  ظلمانی !

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:38
خورشید تنها

 

در فکرم چرا  خدا همه ی ستاره ها را بر پیرهن شب دو خته ؟!

 

پس خورشید  چه کند با تنهایی؟!!

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:37
چرا؟

دیشب به این خیال خوابم برد

 

که چرا

 

سنگ بال و پر ندارد؟

 

یا چرا

 

رنگ خوش از زندگی ما رفته؟

 

یا چرا می گویند :

 

دل خوش سیری چند ؟

 

من از این می ترسم ، فردا

 

جای ما

 

آدمک کوکی بنشیند

 

باور کن !

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:36
زمزمه ی هوس

ترس از سکوت و ترجمه ی ترسیم ترورِ ترنم ترانه ی تسکین تو را

 

داشتن مرا تا وضوح وعده ی ولیمه ی ونوس وحی می کند.

 

دیگر به ندرت گذر نگاهم به نردبانِ نزدیک نصیحت و نیایش می خورد.

 

دیگر نماز ، نمایش نمناک ِ نهایت ِ نوکرِ نیازمند نیست.

 

حاشا چرا !؟

 

نی لبک ِ نیکی ، نوحه ی نور می خواند ، اما نگاه نمدین و

 نفرین شده یِ نَفس ، زمزمه ی هوس دارد !

 

اینجا

 

ملاقاتِ مقصود ، مفقود شده و مکالمه ی مکر ممدوح!

 

اینجا منافات ِ منفعت ، محبوب است!

 

ملاک موجه ِ هر مباحی ، منحنی ملاطفت خداست !

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:35
حاشیه

 

بیایید از امروز خدایی باشیم

 

خارج از رنگ غم و درد و جدایی باشیم

 

یادمان باشد اگر عشق زمین خورد ، نگرید

 

مثل یک قطره شبنم برویم تا ذات علف

 

تا سینه خاک

 

تا عمق سحر

 

من چون یک شکوفه ام

 

که همین فصل سیب می شود!

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:34
ما کجا انسانیم ؟

 

هیچ می دانی

 

یا شندیده ای :

 

انسان مثلث !

 

انسان دایره !

 

انسان لوزی !

 

انسان واژگون !

 

یعنی چه ؟

 

ما کجا انسانیم ؟!

 

ما که کوچه پس کوچه ی مریخ را چون کف دست

 

رازهای فضا را بلدیم !

 

اما

 

در شاهراه دل خود عمریست سرگردانیم !

 

آدم نماها  لوح صلح را به دجال ! می دهند !

 

ما کجا انسانیم ؟

 

ما که حتی خوابمان را

 

جایمان را

 

جانمان را

 

جز خدا کرده شکار

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:32
بامداد بیداد

 

به قول چشمهایت:

 

علفِ عشق در سایه ی خورشیدِ ریا نمی روید

 

و هر که شد استسقای عشق

 

عشق در دلش تنیده و در جانش بافته می شود

 

اما تو بگو اگرعقلهای نفهم حرفهایم را نفهمیدند و سرزنش کنند

 

شور عاشقانه و وجد عارفانه ام را چه کنم

 

یا

 

زمانی که تیر کمان ابروی معشوقه ای پریشان روی در سینه ی

شیفته ام  زخم عشق می زند، چگونه در روز سیاه زخم زبانهای این

 

نامرد مردمان به ظاهر مرد سر بلند کنم

 

یا وقتی بمب نگاهی در میان دستهای چشمم منفجر می شود چگونه

 

بنشینم و زخم های کهنه دل را با آتش و آب دیده بمیرانم !

 

بگذار راحتت کنم

 

چشم عقاب و پرواز کبوتر بهانه است

 

افسار گسیخته و عقده و بغض جزار و شیفته و شور و شوریده و

 

صاحب یک نهان مرموز را کی شنید های ؟

 

لاجرم می گویی یادم نیست !

 

باید هم نباشد

 

مستور کردی مرا روزی میان همین ها!

 

و حالا که جنبش غم موج دلم را سرزنش عشق می کند و از بامداد بیداد

 

و سرایر و خیانت مخلص و مفلس ها پناه می برم 

 به بارانهای غیبی

 

فریاد

 

شاید خواب مرگ و جولانهای هول از سرم بپرد

 

دریغا

 

که به جرم عقب افتادن از قافله ی روحان دردمند و موج های مرده و

 

خرافات حضیض

 

امروز ، فردا بر دار شدنم را

 

خواهند دید

 

زنده باد مردنی این چنین

 

مردنی زیر سایه روشنایی ها

 

تکیه بر قامت شرف

 

و بی حضور حتی یک داغ دل

 

مست از جام باران ضیافت خورشید شب

 

سحر زندگی دارد می رسد

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:31
رَجَزهای رَجَس

 

کسوف کسل کننده ِ کسادی ِ کرامت ِ کردار ِ ما  شاید از

 

قهقرای ِ قیافه ی ِ قطع رابطه کرده ی ِ ما با قافله سالار قله ی ِ قاف

 

عشق است !

 

حق ما قلاب و قلاده است !

 

قابلیت ِ حل قاعد ه ی ِ قرآن و قبله و قاموس و ناموس و نعمت و نرگس

 

و نجابت و نیایش ، در وجود چه کسی است؟!

 

دیشب ، از نا خدای ناجور و نحس و نافذ نَفس ، ندای ندبه می آمد

 

عجیب بود !

 

باید برای بیان ِ بهای بهشت ، به بطن بشر رفت !

 

در این زمانه ی زمخت ، نمره ی نمک به حرامی یک نوکر پر نوسان  و

 

نیرنگ  ، بی هیچ نیایش و نماز ، ناکامی است .

 

نمره ی رستگاری روح ِ ما را کدام رمال ِ رئوف و ربانی خواهد داد ، در

 

میان این همه هیاهوی رَجَزهای رَجَس ؟

 

آیا می شود رسوایی ما سزایش ذلت نشود و چون رباعی ِ رباب در

 

سماء برزخ بیهوده نمیرد ؟

 

آیا حق ما قلاب و قلاده است؟

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:28
خود عا شقی

 

در همیشه ای از خاطره ی عشق زنده ام

 

خاطراتی همه  زیبا و غمین

 

پرم از  حس پریدن تا نور

 

من خود عا شقی ام !

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:27
تنهایی

هنوز هم می گویم

راز بزرگ زندگی ما تنهایی است

گفته بودم به تو شاید

نه ؟

دیشب اگر پای نگاهت می رسید به گونه ام

لیز می خورد

از بس گریسته بود چشمانم !

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:26
هی فلانی شاید زندگی همین باشد

 

هی فلانی  شاید زندگی همین باشد

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 11:10

سلام بهانه ي قشنگ زنده بودن ؛ گيلدا

 

بعد از آنكه رفتي حتي

 

هنوز هواي هجوم هبوط همسايه ام است

 

همان هواي هميشگي

 

هم رديف و همدم يك بغض پر از دلواپسي

 

اين آخرين نامه ي من است

 

و بعد از آن، خداحافظ اي قديسه ي رؤياهاي من

 

خسته ام كرد انتظار نظاره نشستنت

 

ديگر باورم شده؛ ديدارمان به قيامت

 

يادش بخير

 

هميشه قرارمان حواليِ حسرتِ يك لحظه حس كردنت بود

 

بعد از خواندن اين نامه ي هذياني، پاره اش كن

 

تا مبادا حتي كاغذي از انتظارم در اين سراچه ي سرد و بي سيب باقي باشد

 

احوال همه از دوري ات خوب است

 

البته تا قبل از اين نامه و حتي ساعاتي پيش از آن همه غرق دلواپسي و انتظار بودند

 

منظورم از همه ، تمام اعضاي بدنم است مي فهمي؟!

 

ملالي نيست جز دشواري فراموش كردن شما

 

همه ي خاطراتم كه بي توست از دور، روي ماهت را مي بوسند

 

تو برايم ماهي اما نه به ماهي ماه آسمان

 

ماه آسمان سه حرف دارد، ماه من تو حرف نداري!

 

تا يادم نرفته بگويم:

 

گاهي، هراز گاهي سري به درونت بزن و قصه هاي ديروز را پاك كن نمي خواهم

 

فردا از ديروز باخبر باشد

 

من نيز تو را از ديروزم پاك مي كنم تا شايد فردا بفهمد كه عاشقت بودم! يادت باشد

 

يادگاري از تو فقط يك مشت نگاه عسلي برايم مانده و لباس خيس از حرير گريه هاي

 

شبانه كه خودت با رفتنت برايم بافتي!

 

سخت مضطربم

 

چقدر اطراف تو حرف و حديث و هوس و حادثه ريخته

 

هيچ وقت هم به من نگفتي چرا اسمت گيلداست

 

گيلدا يعني زاده ي گل اما تو به گل هل نرفته اي

 

گل، دل بلبل را نمي شكند

 

تو شكستي!

 

آي گيلدا

 

هرگز فكر چنين روزي را نمي كردم

 

كه پاي رفتن از پيش تو، عجله كنم

 

قدم ها با دلم همراه نيستند

 

دلم مي خواهد بماند

 

بماند تا سهم دوست

 

سهم همسايه

 

تا راز سيب

 

تا نقش تبسم بر چهره ي خاك

 

تا صبر و ستاره و ساز و صدا

 

دلم حرف هاي عجيبي مي زند

 

گيلدا حواست با من است؟

 

من تو را خواهر باران مي ديدم

 

چه شد با كوير انس گرفتي

 

نمي داني

 

نمي داني چقدر سخت بود براي منِ صحرايي

 

كه تو

 

تو خواهر باران را با خويش آشنا كنم

 

حالا هم كه شنيده ام

 

تقديرت كوير را ارزاني ات كرده

 

و ديگر قدم هايت منِ صحرا را حس نخواهد كرد

 

فهميدم چه كنم

 

فردا حرف هايمان را روي فرش باد مي گذارم

 

شايد فرجي شد

 

و نامه ام را به پوپك مي دهم تا برايت بياورد

 

جواب نامه با خدا ...

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 13:29
زنگار زندگی

گوش كن

 

گوش كن چه مي گويم

 

من تمام شهر را گرديده ام

 

يك دل و يك نگاه پاك

 

نديده ام

 

يك كلام بي طمع

 

نشنيده ام

 

هيچ كسي نيست دگر ياد خداوند كند

 

دانه ي ريخته تسبيح ، را بند كند

 

گوشت با من است

 

اهل نياز و راز

 

قبله را گم كرده ام (كرده اند)

 

طمع بر دست مردم كرده اند

 

روز، روز فخر و فحاشي شده

 

صورت هر كس به صد شكل نقاشي شده

 

مسجد ايزد ببين خالي شده

 

حيف

 

نيست درآن كس

 

خالي شده

 

ديگر

 

سرودن شعري به لهجه مردم توهم است

 

هر كس ميان بي راهه اي

 

گم است

 

نيست مردم

 

بگو دشمنان هم

 

نيست شادي

 

همه جا عرش غم

 

هفتاد درصد مردم ز فقر مي سوزند

 

و مابقي

 

خرقه عيش و گناه مي دوزند

 

از بس كه لقمه ي حرام در سفره هاي مردم ريخته

 

كودكان، حرام زاده شده اند و افسار گسيخته

 

مردم شهر دلشان سياه شد

 

دل و زندگي هر كس

 

پر از گناه شده

 

گوش مي كني

 

دنيا پر از فريب است

 

خدا

 

خدا ديگر غريب است

 

مردي مردانگي رسمي عجيب است

 

بالا نشسته هر كس

 

كه نانجيب است

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 13:26
پیرمرد دوره گرد

 

كوچه ها را مي رفت

 

پيرمرد دوره گرد

 

در نگاهش مي شد

 

خستگي را دوره كرد

 

 

 

گاري چوبي او

 

سهم او از روزگار

 

چند كيلو پرتقال

 

جعبه اي سيب و انار

 

 

 

دست هاي پر چروكش

 

چون لباسي بي اوتست

 

مي كند ميوه فروشي

 

اين هميشه كار اوست

 

 

 

دست او چون داستان

 

گاري اش همچون غزل

 

از نگاهش چشيدم

 

هر زمان طعم عسل

 

 

 

صبح ديروز او مرد

 

رفت ديگر از جهان

 

مانده تنها ياد او

 

روي ديوار زمان

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 13:24

 

بي خيال هر چي غربت

 

بي خيال هر چي درده

 

گرمي دستاتو مي خوام

 

اين هوا بد جوري سرده

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 13:23
سوره های سربریده

سوره هاي سر بريده

آيه هاي پاره پاره

چهره هاي آسماني

هر كدامش چون ستاره

خنجري خنجر بريده

بچه هاي غصه ديده

رنگ و روهاي پريده

ناله هاي قد كشيده

كودكاني پا برهنه

چشم هايي نم نشسته

دختري ماتم گرفته

مادري پهلو شكسته

آسمان تنها و تشنه

روي گل ها خون نشسته

ظهر شرجي، دم بريده

كربلا آرام و خسته

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 13:22

شنيدي بگن فلاني آه نداره تو بساطش

دست بي رحم زمونه، توي بازي كرده ماتش

صحنه اي شده تا به حال ، تحت تأثيرت بذاره؟

شده ديدن يه صحنه، اشكاتو هي در بياره؟

شده سردي زمستون خوابو از چشات بگيره

شده خواهر مريضت كنج خونتون بميره

شده حركات مردم با تو از روي غرض شه

شده گوشواره آبجيت با پيت نفتي عوض شه

شده فرش خونتون رو بفروشي بدي اجاره

مزه فقر و چشيدي مي دوني چه رنگي داره

واسه پوشيدن چيزي كه فقيرا مي پسندن

تا حالا شده بعضي ها به برادرت بخندن

تا حالا ديدي يه بابا عرق شرم بريزه

شخصيت ديگه مهم نيست پيش مردم پول عزيزه

جمله زير خط فقر تا حالا جايي شنيدي

تا حالا توي خيابون بچه فقيري ديدي

تو پياده رو نشستن آره از روي نيازه

من چه مي تونم بگم سر اين رشته درازه

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 13:3
آهای گیلدا

آهای گیلدا

 

دیگر با تو قهرم ، شعرهای عاشقانه

 

به سراغم نیا

 

درست است ، تا کنون بدین گونه عشق را نفهمیده ام

 

و تا بدین ساعت بیدار نبوده ام

 

اما تاکنون اینچنین بین هوا و هدی  نمانده بوده ام !

 

آهای گیلدا

 

ای همزاد و همراه و همدل و همیار و همبازی و همصدای دشت خیالهای خام و خالیِ تنهایی هایم 

 

گوش ات  با  من است؟

 

گوش کن برایت چه نوشته ام:

 

از شب گذشته ایم و تو همچنان سکوت کرده ای

 

دوست دارم این سکوت تکوین خوانا ترین چکامه ام باشد

 

پس تو

 

تنها مرا بخوان

 

بخوان

 

صدایم کن ؛ از خاطره های خطرهای خفته در راهت بگو

 

از قاصدک ها و شاپرک ها و شبنم های سینه ات چه خبر؟

 

از این ها گذشته بگو:

 

شقایق در دهکده ی شما هنوز نفس می کشد؟

 

بالاتر از آبادی شما

 

کودکِ  کفن پوشِ  نشسته در زیر کاجهایِ کجِ  کنجِ  کویر  با  کابوسهایِ کال و کبود ِ بی

 

کاشانگی ، این شبهای کبیسه را از کاستی کردار و گناهان کبیره کدام کدخدا  می داند؟

 

این همه همهمه و هوا  و هوس در آبادی شما هست؟

 

فردا روز هر که درباره ام  پرسید ؛ بگو:

 

من در پی اندیشه ی فسیل شده ی برخی سست نگاههای خاکستری نخواهم رفت!

 

این جا زیاد سوال می پرسند !

 

راستی متوجه شده ای ؟

 

اینان می گویند:تنها من هستم که در خواب زمستانی یک دشت حسرت لنگر انداخته ام!

 

درست ؛ من اینجا تنهایم و حسرت حرفهای هر لحظه از هوای تو را می کشم

 

و هی برای بابونه بهار آرزو می کنم !

 

حتی مرا چنان یک شوق بی قیمت و قاعده فرا گرفته که شاید هم اکنون در پی اولین چشمک

 

ستاره ای سربی با سیمایِ سیبهایِ سالهایِ دور ،  بروم  بی هیچ سوال

 

آخر آرزوی من است تا  با تو در اقلیم اقاقی و رویای ریحان پادشاهی کنم !

 

تا دیروز در غیابت ، خواب سرچشمه را در کوزه تعبیر می کردم

 

و امروز کمان حرص خود را تا اقیانوس می کشم !

 

قبول؛ آن موقع دستم خالی بود اما دلم پُرپُر بود

 

و حرفهایم لبریز از شبنم و شب و دلشوره و شکوهِ شفافِ شامگاهانِ شاقِ و پر شبهه

 

اما اینجا شریانِ شریرِ  پر شعبدهِ  و  شعشعهِ شمشیرِ شقاوت است که پادشاهی می کند

 

اما به یاد داشته باش من

 

من از آن پروانه هایم که روز پیلگی خود را به یاد دارد

 

و برایم مهم نیست که تشنه در رویای آب  بمیرم!

 

اما تو گیلدا

 

اگر خواستی

 

در این روزهای زنگار گرفته

 

به سراغ من بیایی

 

یادت باشد:

 

لچک چلواری سفید را که در چمدان مادربزرگ است را برایم بیاوری

 

اگر توانستی گزیده ای از شعر سهراب و تفالی از حافظ را در آن بگذار

 

پرنده  فروغ  را  هم  برایم  بیاور  تا حالا که از نبوغ معزولم می کنند  معصوم و معطر به معراج

 

معکوس زندگی وارد شوم

 

برایم دستمال کوچکی بیاور

 

احتمال گریستنم بسیار است

 

آخر کمی نا خوش احوالم!

 

دیروز دعا کردم:

 

آسمان فردا ، صاف و هوای آمدنت ابری نباشد

 

گیلدا اینها را یادت باشد :

 

تو تا دو سه روز گل هستی

 

و باید درخت شوی

 

زندگی را باید قشنگ ببینی تا قشنگ باشد!

 

و هرگز نگو همه با من بگو همه با هم

 

اینها یادت نرود

 

خدا و خواب و خاطره را بد نگویی !

 

دیروز به یاد آن روز  افتادم که همه چیز  را فراموش کردم

 

 

نفهمیدم به یکباره چه شد؟

 

همه ی کسانم را ، رنگ روسری گیلدا ، رنگ خوابهای کودکی ، راز پینه های دست پدر ،

 

چشم های مادر که همیشه محبت هدیه می داد

 

حتی راز گریه های 19 سالگی  و شکست دلبستنهای دیوانه وار و پردغدغه ام که شاید هم کمی

 

دلپذیر  و دلخواه دل دلواپس  و دست آموز  انتظارم بود  را به یکجا و یکباره  ز یاد  بردم

 

اما

 

سپاس خدای خوبی های این خاک خضرا

 

نمی دانی اگر  آن ستاره ی سحری نبود تا اینجا هم نمی آمدم !

 

در راه چند نفر مثل من خود را فراموش و راهشان را گم کرده بودند

 

آنها خواب چراغهایی در دوردست را دیده بودند

 

جز اینها چیزی را به یاد ندارم!

 

بعد از آن عده ای از من سراغ شاپرک و چلچله و

 

 

چشمک چشمی شور  را  گرفتند که از چشمه ی کنار چنارشان آب خورده بود !

 

گفتم نمی دانم !

 

عده ای از خدا بی خبر هم جلویم را گرفتند و گفتند چپی یا راست؟

 

گفتم بی چراغ سخن نگویید در این تاریکی !

 

مجبورم کردند گفتم:

 

در راه دل چپم و در راه عقل راست !

 

اما مسیر من هر آنچه ، خدا خواست

 

گفتند:

 

آیا در ایین آسمان آبی آیینه های آرام و آزاد آرزوهای آشنا ، آیین آرمانهای یک دشت آتش

 

آفتابی با اماج آمال آنتراکت یک تراژدی ترسناک و تلخ توام خواهد بود؟

 

گفتم : من چه میدانم

 

گفتند:از بد حادثه یا از حسب حکمت  حبس در حفیظ حقارت و حماقت عشقِ حوّای ِحرمسرایِ

 

هوسِ حاکم  بر حواس شده ام !

 

حاشا که باور کنم !

 

گیلدا نمی دانی چه کشیدم

 

می آیی از اینجا برویم؟

 

هنوز شاه بیت این طرح تنهایی به زبانم نیامده

 

داشتم می گفتم: بیا در کوچه های پیرِ پروازِ بغضِ بلوغ  به گیسوانِ بیدکی در قریه ای  دور

 

دست و به عمر اندک بابونه اندیشه کنیم

 

یا به خواب قندیل زده ی نو عروسی تیره روز و سیاه بخت گریه کنیم

 

گیلدا جان !

 

خدا نکند تو هم مثل دیگران مرا نفهمی

 

تو مثل دیگران نیستی تو فرق می کنی

 

تو می دانی چرا می گویم  اتاقم باید پنجره اش رو به خیسِ سایه هایِ شب باشد

 

یا چرا می گویم:

 

می توان خدا را در یک سیب دید اما در دلهای صدها نفر نه !

 

یا چرا همیشه دوست دارم در میان دستهای ترانه مبهم زاده شوی  و  کنار  گلدانهای  مهر  و 

 

عشق بنشینی

 

راستی ؛ آن روز فهمیدم که ندانستی منظورم را

 

وقتی گفتم یک لحظه به این لحظه بیندیش!

 

منظورم  لحظه ی لذت آمدنت و لقاح لیاقتم در لیل نگاهت بود !

 

بیا با من در ائتلاف عشق و علاقه همراه باش تا نکند  دل شیشه ای ام از شدت شبهه ی شریان

 

شقیقم  بشکند

 

یاد هفت سالگی و سوال و ستاره و دق الباب نوجوانی و آن همه مشق  و ماهی و ماه و منحنی

 

و بابا و آب و نان  ، بخیر

 

یادش بخیر تعبیر تمام رفتن ها بازگشت به ساعت شقایق بود

 

- وقتی وارد می شوی در بزن !

 

آیا دشنام نگفتن به همه غیر از ماه چیزی از جرم رفتن به سوی توسکا و  تَلوُّث را  کم   می کند؟

 

ای آشنایِ همه یِ آرزوهایِ روزهایِ زردِ روزگارِ من

 

آیا خواهش های مرا چشمان عسل گونه ی تو تعبیر خواهد کرد؟

 

راستی به پروانه بگو:مشق  عشق را نوشته ام و کوله ی دلواپسی هایم را کنار پرچین 19 سالگی

 

ام جا گذاشته ام ، گذرش خورد برایم بیاورد

 

- به تو نگفتم وقتی تنهایم در نزن !

 

 

 

راستش را می گویی؟

 

تو هم آیا مثل من مجبوری

 حقیقتی را پس ِ بغضِ هایِ نیمه شبِ گوشه یِ اتاقِ انتظارت مخفی کنی ؟

 

خوب شد آمدی و اندیشه ام را از خواب بیدار کردی

 

- یک لیوان آب برایم بیاور !

 

راستی فردا به احتمال زیاد باران می بارد

 

اگر با تو آمدم در راه  با  تو از  راز  مرگ رازقیِ پشتِ  پرچینِ  پنج شنبه هایم   می گویم

 

و شاید هم خواب پریشبِ کبوترِ همسایه را برای پیچک های بین راه تعریف کنم

 

فردا باران که بیاید خیس می شویم از توقف!

 

مشکلی نیست گیلدا

 

ما راه خود را می رویم نه فریب کرم شب تاب را می خوریم    نه کژدم روزهایِ  زردِ  این

 

زمانه یِ  زمخت !

 

می رویم تا دستمان برسد به آسمانِ آبیِ آرزوهایِ  آینده

 

آنجا ، کبوتران وحشی  و عقاب های کوه جدایی را صدا می زنیم و آشتی می دهیمشان ؛  مگر

 

نه؟

 

می دانی چرا دلم می گیرد؟

 

تازگی ها شنیده ام پرستو ها تا بی کس شوند می میرند

 

با خود می گویم اگر پرستو بودم

 

وای

 

خدای من !

 

روزی چند بار می مردم!

 

این واژه ها هم برای خودشان عالمی دارند

 

چند وقتی بود با نوشتن قهر بودم

 

تا اینکه بی خبر آمدی و پا در پلکانِ پنجمِ ذهنِ پر از هیچم گذاشتی و تصمیم گرفتم تا حوالی

 

رویا بروم  و از پس نور برایت سرخ گلهایِ عشق بیاورم

 

می دانی که با تو  در رواق جنون دوباره زاده خواهم شد و تا خواب قاصدک ها  آزاد

 

خواهم  بود؟

 

خسته ام . ............خسته گیلدا

 

- پنجره را باز کن

 

نمی دانی چرا چند وقتی است پرواز پرستو ها خاموش شده؟

 

و چرا صدای آواز جغد شبهایِ گریه رنگِ اتاق  ، نمی آید؟

 

یادش بخیر

 

کودکی

 

شبها بعد از مشق

 

در میان خمیازه یِ هجاهایِ در به درِ  نیمه خوابِ سطر هایِ دفترم می نشستم و تا  می توانستم

 

برای تو که آن  وقت ها هنوز نمی شناختمت غصه می خوردم !

 

آن زمان تو شبیه باران و بابا و مادر و کیف و مدرسه و سیب و ستاره بودی

 

اما حالا

 

تو خلاصه شدی در گیلدا

 

حواست با  من است؟

 

روزگار گذشت و حادثه پشت حادثه

 

حادثه ها همه بوی  سقط  تو  را  می داد  در  نطفه ی  غرور

 

و تو خواستی که من در خیالت بمیرم و در خیال خودم سرگردان باشم !

 

باشد یادم نمی رود

 

اما دیگر برایم مهم نیست !

 

من تا ابد می گردم و واژه های آسمانی را  برایت می نویسم

 

شاید در آخر تو خیس و خسته و خواب آلود به خانه ی من آمدی

 

آن  روز که تو را دیدم و گفتم سلام و تو جواب دادی

 

همان روز که دست دلم کنار فواره های علاقه می لرزید

 

و من در میان هجومِ لکنتِ ، مونس گریه بودم

 

یادت هست

 

یادت هست آن یادگاری دفتر را ؟

 

بیا

 

گذشت زمان را تا یادگاری دفتر وجب کنیم !

 

نه اصلاً مثل بچه ها   مسابقه !

 

هر کس زود تر از چکاوک به سرچشمه ی  آسما رسید و جرعه ای از  زلال آبی اش  را

 

بوسید !

 

خواب خدا و سین ستاره و صداقت سیب برایش

 

من می خواهم از شبی که تو آمدی

 

غصه هایم را در گنجه ی بی کلید وسط ایوان خانه ی قدیمی بگذارم

 

و بگویمت زین پس تا تویی غصه نمی خواهم

 

فردا اگر باران آمد

 

بیا دلهایمان را زیر باران بشوییم

 

دل که پاک شد  چشم ها خود به خود پاک می شوند

 

یا بهترت بگویم دل پاک ،چشمش آلوده نیست

 

فردا ی آمدنت را جشن می گیریم

 

چطور است؟

 

اگر کسی هم از کنار احساسمان رد شد می گوییم بفرما

 

موافق هستی به او بگوییم جرم باد بردن خیالهای درخت جمعه ها نبوده ؟

 

خدا را چه دیدی !

 

شاید فردا آنقدر برف  و باران و برگ و بنفشه بارید که پینه های دست سنگ پاک شد

 

اما می ترسم

 

می ترسم بین راه یک دو راهی ناخواسته بین مان جدایی بیفکند

نه

 

بیا فردا نرویم !

 

می ترسم گیلدا

 

رازش را حالا نمی گویم

 

پرسو جو نکن

 

همین دم دم های فردا صبح  خواهی فهمید

 

وقتی که ستاره ی من در  آسمان چشمانم جشن گریه گرفت !

 

آن وقت که پای نرفتنت خواهش می کند

 

آن وقت که کلمه ها ، داغ دوری و درد و فراغ را نمی فهمند

 

علت نرفتنمان را خواهی فهمید

 

نرو

 

نرو تا کلمه ها عاقل شوند

 

پیشم بمان

 

می خواهم فردا برایت نامه ای به خط گریه بنویسم

 

آهای گیلدا

 

بگو که می مانی

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 11:56
حق من نبود

 

حق من نبود

 

زندگي ميان اين جيغ هاي بنفش

 

زندگي با هزار آرزوي بي سرانجام و پست

 

حق من نبود

 

انتظار بارش تگرگ يك نگاه مست

 

و صد هزار

 

لحظه هاي خشك و بي دريغ

 

و اين اسارت نجس

 

زندگي ميان اين دلان سنگ تر ز مس

 

حق من نبود

 

زندگي ميان مرگ، آب و سبزه و درخت

 

زندگي به رنگ خواب دوشيزه هاي سياه بخت

 

حق من نبود

 

زدن قفل بر افكارم

 

من اجازه داشتم

 

خورشيد باشم

 

من اجازه داشتم

 

آسمان شوم

 

و به دنبال آن دخترك پاپتي روم

 

من اجازه داشتم

 

حرف هاي خيس و نو زنم

 

خشكانيدندم

 

حق من نبود

 

مرگ در ميان هق هق حقايق پوسيده

 

حق من نبود

 

اين غذا

 

اين غذاي پر ز خرزهره هاي در دل مرداب روييده

 

حق من نبود

 

خواندن تمام دردهاي پوچ بالاجبار

 

حق من نبود

 

تماشاي تكرارهاي بي شهر

 

حق من نبود

 

شدن براي شاخه ها تبر

 

براي شاخه هاي من

 

حق من نبود

 

اين اسارت صقيل

 

باز ماندن از رحيل

 

حق من نبود

 

نفس كشيدن جدا از آن نفس كشيدن اصيل

 

حق من نبود

 

نفس نفس زدن در ميان اين قفس

 

قفس بغض هاي پر غرض

 

حق من نبود

 

اين جسارتي كه پيش روي من گفته شد

 

سيب سرخ كال له شده ندارد ارزشي

 

حق من نبود

 

زندگي ميان يك كوير

 

يك ديوار

 

و يك دشت تكرار بي اثر

 

من كه قلب داشتم

 

و به جز حرف دلم هيچ نگفتم

 

پس چرا

 

حق مرا مي دزدند

 

مگر چه گفتم به همه

 

به جز اين بود

 

كه: بياييد

 

يك ذره عشق

 

يك ذره مهر

 

يك ذره خدا داشته باشيم  

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط گیلدا در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 17:34

.------------------------- -------------------------------------------------
*
*
*
*

muse ----------------------------------------------- ---------------------------------------- ajib ------------------------------ email -------------------- --------- kalame -----