آهای گیلدا
دیگر با تو قهرم ، شعرهای عاشقانه
به سراغم نیا
درست است ، تا کنون بدین گونه عشق را نفهمیده ام
و تا بدین ساعت بیدار نبوده ام
اما تاکنون اینچنین بین هوا و هدی نمانده بوده ام !
آهای گیلدا
ای همزاد و همراه و همدل و همیار و همبازی و همصدای دشت خیالهای خام و خالیِ تنهایی هایم
گوش ات با من است؟
گوش کن برایت چه نوشته ام:
از شب گذشته ایم و تو همچنان سکوت کرده ای
دوست دارم این سکوت تکوین خوانا ترین چکامه ام باشد
پس تو
تنها مرا بخوان
بخوان
صدایم کن ؛ از خاطره های خطرهای خفته در راهت بگو
از قاصدک ها و شاپرک ها و شبنم های سینه ات چه خبر؟
از این ها گذشته بگو:
شقایق در دهکده ی شما هنوز نفس می کشد؟
بالاتر از آبادی شما
کودکِ کفن پوشِ نشسته در زیر کاجهایِ کجِ کنجِ کویر با کابوسهایِ کال و کبود ِ بی
کاشانگی ، این شبهای کبیسه را از کاستی کردار و گناهان کبیره کدام کدخدا می داند؟
این همه همهمه و هوا و هوس در آبادی شما هست؟
فردا روز هر که درباره ام پرسید ؛ بگو:
من در پی اندیشه ی فسیل شده ی برخی سست نگاههای خاکستری نخواهم رفت!
این جا زیاد سوال می پرسند !
راستی متوجه شده ای ؟
اینان می گویند:تنها من هستم که در خواب زمستانی یک دشت حسرت لنگر انداخته ام!
درست ؛ من اینجا تنهایم و حسرت حرفهای هر لحظه از هوای تو را می کشم
و هی برای بابونه بهار آرزو می کنم !
حتی مرا چنان یک شوق بی قیمت و قاعده فرا گرفته که شاید هم اکنون در پی اولین چشمک
ستاره ای سربی با سیمایِ سیبهایِ سالهایِ دور ، بروم بی هیچ سوال
آخر آرزوی من است تا با تو در اقلیم اقاقی و رویای ریحان پادشاهی کنم !
تا دیروز در غیابت ، خواب سرچشمه را در کوزه تعبیر می کردم
و امروز کمان حرص خود را تا اقیانوس می کشم !
قبول؛ آن موقع دستم خالی بود اما دلم پُرپُر بود
و حرفهایم لبریز از شبنم و شب و دلشوره و شکوهِ شفافِ شامگاهانِ شاقِ و پر شبهه
اما اینجا شریانِ شریرِ پر شعبدهِ و شعشعهِ شمشیرِ شقاوت است که پادشاهی می کند
اما به یاد داشته باش من
من از آن پروانه هایم که روز پیلگی خود را به یاد دارد
و برایم مهم نیست که تشنه در رویای آب بمیرم!
اما تو گیلدا
اگر خواستی
در این روزهای زنگار گرفته
به سراغ من بیایی
یادت باشد:
لچک چلواری سفید را که در چمدان مادربزرگ است را برایم بیاوری
اگر توانستی گزیده ای از شعر سهراب و تفالی از حافظ را در آن بگذار
پرنده فروغ را هم برایم بیاور تا حالا که از نبوغ معزولم می کنند معصوم و معطر به معراج
معکوس زندگی وارد شوم
برایم دستمال کوچکی بیاور
احتمال گریستنم بسیار است
آخر کمی نا خوش احوالم!
دیروز دعا کردم:
آسمان فردا ، صاف و هوای آمدنت ابری نباشد
گیلدا اینها را یادت باشد :
تو تا دو سه روز گل هستی
و باید درخت شوی
زندگی را باید قشنگ ببینی تا قشنگ باشد!
و هرگز نگو همه با من بگو همه با هم
اینها یادت نرود
خدا و خواب و خاطره را بد نگویی !
دیروز به یاد آن روز افتادم که همه چیز را فراموش کردم
نفهمیدم به یکباره چه شد؟
همه ی کسانم را ، رنگ روسری گیلدا ، رنگ خوابهای کودکی ، راز پینه های دست پدر ،
چشم های مادر که همیشه محبت هدیه می داد
حتی راز گریه های 19 سالگی و شکست دلبستنهای دیوانه وار و پردغدغه ام که شاید هم کمی
دلپذیر و دلخواه دل دلواپس و دست آموز انتظارم بود را به یکجا و یکباره ز یاد بردم
اما
سپاس خدای خوبی های این خاک خضرا
نمی دانی اگر آن ستاره ی سحری نبود تا اینجا هم نمی آمدم !
در راه چند نفر مثل من خود را فراموش و راهشان را گم کرده بودند
آنها خواب چراغهایی در دوردست را دیده بودند
جز اینها چیزی را به یاد ندارم!
بعد از آن عده ای از من سراغ شاپرک و چلچله و
چشمک چشمی شور را گرفتند که از چشمه ی کنار چنارشان آب خورده بود !
گفتم نمی دانم !
عده ای از خدا بی خبر هم جلویم را گرفتند و گفتند چپی یا راست؟
گفتم بی چراغ سخن نگویید در این تاریکی !
مجبورم کردند گفتم:
در راه دل چپم و در راه عقل راست !
اما مسیر من هر آنچه ، خدا خواست
گفتند:
آیا در ایین آسمان آبی آیینه های آرام و آزاد آرزوهای آشنا ، آیین آرمانهای یک دشت آتش
آفتابی با اماج آمال آنتراکت یک تراژدی ترسناک و تلخ توام خواهد بود؟
گفتم : من چه میدانم
گفتند:از بد حادثه یا از حسب حکمت حبس در حفیظ حقارت و حماقت عشقِ حوّای ِحرمسرایِ
هوسِ حاکم بر حواس شده ام !
حاشا که باور کنم !
گیلدا نمی دانی چه کشیدم
می آیی از اینجا برویم؟
هنوز شاه بیت این طرح تنهایی به زبانم نیامده
داشتم می گفتم: بیا در کوچه های پیرِ پروازِ بغضِ بلوغ به گیسوانِ بیدکی در قریه ای دور
دست و به عمر اندک بابونه اندیشه کنیم
یا به خواب قندیل زده ی نو عروسی تیره روز و سیاه بخت گریه کنیم
گیلدا جان !
خدا نکند تو هم مثل دیگران مرا نفهمی
تو مثل دیگران نیستی تو فرق می کنی
تو می دانی چرا می گویم اتاقم باید پنجره اش رو به خیسِ سایه هایِ شب باشد
یا چرا می گویم:
می توان خدا را در یک سیب دید اما در دلهای صدها نفر نه !
یا چرا همیشه دوست دارم در میان دستهای ترانه مبهم زاده شوی و کنار گلدانهای مهر و
عشق بنشینی
راستی ؛ آن روز فهمیدم که ندانستی منظورم را
وقتی گفتم یک لحظه به این لحظه بیندیش!
منظورم لحظه ی لذت آمدنت و لقاح لیاقتم در لیل نگاهت بود !
بیا با من در ائتلاف عشق و علاقه همراه باش تا نکند دل شیشه ای ام از شدت شبهه ی شریان
شقیقم بشکند
یاد هفت سالگی و سوال و ستاره و دق الباب نوجوانی و آن همه مشق و ماهی و ماه و منحنی
و بابا و آب و نان ، بخیر
یادش بخیر تعبیر تمام رفتن ها بازگشت به ساعت شقایق بود
- وقتی وارد می شوی در بزن !
آیا دشنام نگفتن به همه غیر از ماه چیزی از جرم رفتن به سوی توسکا و تَلوُّث را کم می کند؟
ای آشنایِ همه یِ آرزوهایِ روزهایِ زردِ روزگارِ من
آیا خواهش های مرا چشمان عسل گونه ی تو تعبیر خواهد کرد؟
راستی به پروانه بگو:مشق عشق را نوشته ام و کوله ی دلواپسی هایم را کنار پرچین 19 سالگی
ام جا گذاشته ام ، گذرش خورد برایم بیاورد
- به تو نگفتم وقتی تنهایم در نزن !
راستش را می گویی؟
تو هم آیا مثل من مجبوری
حقیقتی را پس ِ بغضِ هایِ نیمه شبِ گوشه یِ اتاقِ انتظارت مخفی کنی ؟
خوب شد آمدی و اندیشه ام را از خواب بیدار کردی
- یک لیوان آب برایم بیاور !
راستی فردا به احتمال زیاد باران می بارد
اگر با تو آمدم در راه با تو از راز مرگ رازقیِ پشتِ پرچینِ پنج شنبه هایم می گویم
و شاید هم خواب پریشبِ کبوترِ همسایه را برای پیچک های بین راه تعریف کنم
فردا باران که بیاید خیس می شویم از توقف!
مشکلی نیست گیلدا
ما راه خود را می رویم نه فریب کرم شب تاب را می خوریم نه کژدم روزهایِ زردِ این
زمانه یِ زمخت !
می رویم تا دستمان برسد به آسمانِ آبیِ آرزوهایِ آینده
آنجا ، کبوتران وحشی و عقاب های کوه جدایی را صدا می زنیم و آشتی می دهیمشان ؛ مگر
نه؟
می دانی چرا دلم می گیرد؟
تازگی ها شنیده ام پرستو ها تا بی کس شوند می میرند
با خود می گویم اگر پرستو بودم
وای
خدای من !
روزی چند بار می مردم!
این واژه ها هم برای خودشان عالمی دارند
چند وقتی بود با نوشتن قهر بودم
تا اینکه بی خبر آمدی و پا در پلکانِ پنجمِ ذهنِ پر از هیچم گذاشتی و تصمیم گرفتم تا حوالی
رویا بروم و از پس نور برایت سرخ گلهایِ عشق بیاورم
می دانی که با تو در رواق جنون دوباره زاده خواهم شد و تا خواب قاصدک ها آزاد
خواهم بود؟
خسته ام . ............خسته گیلدا
- پنجره را باز کن
نمی دانی چرا چند وقتی است پرواز پرستو ها خاموش شده؟
و چرا صدای آواز جغد شبهایِ گریه رنگِ اتاق ، نمی آید؟
یادش بخیر
کودکی
شبها بعد از مشق
در میان خمیازه یِ هجاهایِ در به درِ نیمه خوابِ سطر هایِ دفترم می نشستم و تا می توانستم
برای تو که آن وقت ها هنوز نمی شناختمت غصه می خوردم !
آن زمان تو شبیه باران و بابا و مادر و کیف و مدرسه و سیب و ستاره بودی
اما حالا
تو خلاصه شدی در گیلدا
حواست با من است؟
روزگار گذشت و حادثه پشت حادثه
حادثه ها همه بوی سقط تو را می داد در نطفه ی غرور
و تو خواستی که من در خیالت بمیرم و در خیال خودم سرگردان باشم !
باشد یادم نمی رود
اما دیگر برایم مهم نیست !
من تا ابد می گردم و واژه های آسمانی را برایت می نویسم
شاید در آخر تو خیس و خسته و خواب آلود به خانه ی من آمدی
آن روز که تو را دیدم و گفتم سلام و تو جواب دادی
همان روز که دست دلم کنار فواره های علاقه می لرزید
و من در میان هجومِ لکنتِ ، مونس گریه بودم
یادت هست
یادت هست آن یادگاری دفتر را ؟
بیا
گذشت زمان را تا یادگاری دفتر وجب کنیم !
نه اصلاً مثل بچه ها مسابقه !
هر کس زود تر از چکاوک به سرچشمه ی آسما رسید و جرعه ای از زلال آبی اش را
بوسید !
خواب خدا و سین ستاره و صداقت سیب برایش
من می خواهم از شبی که تو آمدی
غصه هایم را در گنجه ی بی کلید وسط ایوان خانه ی قدیمی بگذارم
و بگویمت زین پس تا تویی غصه نمی خواهم
فردا اگر باران آمد
بیا دلهایمان را زیر باران بشوییم
دل که پاک شد چشم ها خود به خود پاک می شوند
یا بهترت بگویم دل پاک ،چشمش آلوده نیست
فردا ی آمدنت را جشن می گیریم
چطور است؟
اگر کسی هم از کنار احساسمان رد شد می گوییم بفرما
موافق هستی به او بگوییم جرم باد بردن خیالهای درخت جمعه ها نبوده ؟
خدا را چه دیدی !
شاید فردا آنقدر برف و باران و برگ و بنفشه بارید که پینه های دست سنگ پاک شد
اما می ترسم
می ترسم بین راه یک دو راهی ناخواسته بین مان جدایی بیفکند
نه
بیا فردا نرویم !
می ترسم گیلدا
رازش را حالا نمی گویم
پرسو جو نکن
همین دم دم های فردا صبح خواهی فهمید
وقتی که ستاره ی من در آسمان چشمانم جشن گریه گرفت !
آن وقت که پای نرفتنت خواهش می کند
آن وقت که کلمه ها ، داغ دوری و درد و فراغ را نمی فهمند
علت نرفتنمان را خواهی فهمید
نرو
نرو تا کلمه ها عاقل شوند
پیشم بمان
می خواهم فردا برایت نامه ای به خط گریه بنویسم
آهای گیلدا
بگو که می مانی